تبليغاتX
روزهای ما

روزهای ما

خاطرات و دغدغه های من

خدايا دارند چه ميكنن؟ مردمي كه تا ديروز فهيم و باشعور و داراي قدرت تشخيص خوانده ميشدند امروز چطور اراذل و اوباش ناميده ميشن و حكم مرگشون هم صادر شده و خونشون مباح. اينهايي كه دارن ميميرن جزء همون ۴۰ ميليون رأي دهنده هستند. منافق و اراذل و اوباش و خس و خاشاك نيستند. كي ميخواهيد بفهميد.

خدايا چي برسر مادر اون دختري اومده كه ناجوانمردانه داغون شده بود.

چطور توقع داريد بچه‌هاي ۱۲، ۱۳ ساله كه اين حوادث رو ميبينند و لمس ميكنن كتابهاي تاريخشون با اون همه بسط و تفصيل تاريخ معاصر باور كنند؟ شاه در ميدان ژاله مردم را به خاك و خون كشيد!! شما كه در انقلاب و آزادي اين كار رو كرديد. وقتي قراره آدم روسياه بشه خدا اسبابشو فراهم ميكنه.

نميدونم اين مجريهاي صدا و سيما نگران هيچكدوم از عزيزاشون نيستند. يعني اين مردم و جوانها و پيرمردها و پيرزنها رو نميبينند. به همين راحتي ميتونن دروغ بگن يا حداقل يك بخش خيلي مسخره از كل قضيه رو بگن. اونوقت شبها راحت ميخوابن.

ديشب توي كوچه ما كه شبهاي قبل ساكت بود فرياد الله اكبر تا نيم ساعت ادامه داشت. باور كنيد كه مردم از احمق ديده شدن خسته شده‌اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:8  توسط نازنین  | 

آنقدر این متن وبلاگ آلوچه خانم را که فرجام نوشته دوست داشتم که میزارمش اینجا تا هر کسی نمیتونه بخاطر فیلتر بودن بخواندش بتونه اینجا بخونه.

دو روز است جانم در آمده برای جایی گذاشتن این نوشته. نمی دانم اینجا بالا بیاید یا نه. دسترسی به هیچ چیز نداریم. لطفا اگر قابل خوانده شدن است به هر طریق منتشرش کنید

ما شرق نشین ها، که در کشتی غول پیکر و بی ضربان و تند پیمای دنیای امروز، هنوز نشسته بر یک تخته پاره ایم اسیر موج و گردابی چنین هائل. ما که هیچ نداریم غیر از هیجان و تحقیر و گیجی. ما که قرار است قرن ها عقب ماندگی از دنیا را در سالی و دهه ای و ماهی جبران کنیم و تاوان دادنش هم انگار ناگزیر است.

داشتیم زندگیمان را می کردیم. بد و تلخ و سنگین و ناروا. اما زندگی مان را می کردیم. تا رسیدیم به گردنه یک انتخاب دیگر، می خوانی انتصاب دیگر هم بخوان. موج شدیم و شور شدیم و خروشیدیم که می خواهیم بتوانیم. می توانیم بخواهیم. به هم ریختیم. جمع شدیم. تفریق شدیم. تکثیر شدیم. شور و هیجان شدیم. به خیابان ریختیم بی جنگ و خشونت. با شادی و رنگ. تحقیرمان کردند رفقای شکل خودمان. انکارمان کردند متعصبان قدرت در خشاب. پوزخند کردند راهمان و امیدمان را.

اما ما خواستیم خواسته مان را از تنها راه مدنی موجود بیان کنیم. با هم. انگار این بار این قدر رشد کرده بودیم و آن قدر سبز شده بودیم که تاریخی ترین هم زبانی آفریده شد. و به بدوی ترین و خشن ترین شکل انکار و تحقیر شدیم. و امروز گیج و مبهوت مانده ایم که چه شد؟ چرا؟ مانده ایم که این چه بازی خوردنی بود؟ این چه کاری بود کردیم؟ و باز هم رسانه دیکتاتور انکارمان می کند و فحاشی می کند. رفقای تحریم گر هم همین کار را می کنند. مثل قبل. فقط همین عوض نشده.

می خواهم از این بهت بیرون بیایم . از این یاس. می خواهم سعی کنم نگاه کنم بدون هیجان و بدون تعصب. و فکر کنم. امروز این را که می نویسم خطرش بازداشت است به شیوه آدم ربایی. شعار که می دهم خطرش گلوله است از دو متری. سبز که می پوشم خطرش باتوم و چاقو است بدون هشدار. پس اگر این ها را که می گویم نقد می کنی و می خندی، لااقل تکیه نده به صندلیت. لااقل لیوانت را زمین بگذار و صاف بنشین. به احترام خونها و جانهایی که کنارمان ریخته و رفته.

وقتی گفتیم ما تغییر می خواهیم نه انقلاب، گفتند این نظام تغییر پذیر نیست. با انتخاب اصلاح نمی شود. امروز می گویند دیدید؟ آن روز می گفتیم غیر از این می ماند به خیابان رفتن و گلوله خوردن. امروز آن رفقا را نمی بینیم کنارمان. می شنوم که هم صداها می گویند خطا کردیم و بازی خوردیم که رای دادیم و شرکت کردیم. چرا رفقا؟ در بهت روز اول و دوم می فهمیدم این جمله را. اما حالا؟ باور دارید که اشتباه کردیم؟ فکر کنید.

اگر همه ما نمی رفتیم پای آن صندوق، امروز چه خبر بود؟ کسی می گفت حکومت کودتا؟ کسی می گفت حق مردم؟ کسی می گفت ایران شبیه رییس جمهورش نیست؟ کسی باور می کرد می شود روبروی زور ایستاد، هر چه قدر هم زیاد باشد؟ ما اولین هم صدایی را روز جمعه تجربه کردیم. و این یک هم صدایی ساده و اتفاقی نبود. و امروز ما کوتاه نیامده ایم. آن طرف قضیه هم. اگر می خواهید از این بهت در بیایید شاید این چند جمله کمک کند.

برای درست جنگیدن باید جنگ را و ماهیتش را و طرفینش را بشناسیم. می گویند موسوی سال 67 چه می کرد؟ کروبی چه می کرد؟ رضایی چه می کرد؟ چه فایده ای دارد در قالب این حکومت تغییر کردن؟ چطور می توانی الله اکبر بگویی؟ چطور خرافات سبز را می چسبانی به خودت؟ مثل 57 گولتان می زنند.

این بدیهی است که جنگی دراز هست بین دین و مخالفت با دین. این که من کدام طرفم را اجازه بدهید به خودم مربوط باشد. اگر جنگ شما امروز این است، پس تکلیفتان معلوم است. بهت چرا؟ اگر طرف دینید چاقو بردارید و بزنید. اگر آن طرفید هم سنگر بگیرید پشت پنجره و بی صدا بخندید به تار و مار شدن ما. اما جنگ من این نیست. جنگ ما این نیست.

ما می جنگیم روبروی دروغ. روبروی ابتذال. روبروی قانون شکنی. روبروی تعصب کور. دختر جوان محجبه کنار دست من. مرد کراوات زده روبرو. زن خانه دار پشت سر. پیرمرد مومنی که هم صحبتم شده میان جمعیت و اشک می ریزد و ذکر می گوید و نفرین می کند ظالم را. او الان بهترین هم صف من است. من این قدر از سیاست می فهمم که وقتی پشت پیشرویی می ایستم تا آخر پشتش را خالی نکنم. موسوی هر چه بوده، هر چه هست یا کروبی یا حتی برادر محسن پاسدار، امروز بیشتر کنار منند تا تو ، رفیق تحریمی بی خاصیت. تو برخلاف همه ادعاهای بزرگت کوچکتر از آنی که حتی کنار دست بچه های کوچک سر کوچه جرات حس کردن این همدلی را از نزدیک داشته باشی. و تو چقدر شبیه آن تفنگ به دست قایم شده پشت پنجره فحش می دهی. و چقدر شبیه دوربین خاموش رسانه قدرت. شما چقدر شبیه همید. جنگ ما جنگ دین و بی دینی نیست. جنگ منطق و بی منطقی است. جنگ ما است در این جمعیت با هر که این جمعیت پشتش را لرزانده و کف به دهانش آورده.

ما صدها هزار نفر از کنار بزرگترین مرکز بسیج خیابان آزادی آن روز گذشتیم. فضای بازش پر از لباس شخصی و گارد و پلیس بود. ما زنجیر سبز درست کردیم روبروی این ستاد. نگذاشتیم کسی نزدیک شود، توهین کند، تحریک کند. شعار همدلی دادیم. وقتی رفتیم پلیس و بسیجی را به آغوش کشیدیم و گفتیم که جنگ نداریم. آنها هم گفتند. آقای پلیس حواسش نبود. چشم می گرداند و می گفت پسر خودم هم انگار این جا است. می دانم آن که غروب آتش کشید به مردم او نبود که در آغوش من بود و آن که آتش زد ساختمان را ما نبودیم. این شمایید که می خواهید مملکت را به آتش بکشید. شمای این طرف و شمای آن طرف.

ما گفتیم اهل جنگ نیستیم. اما الان به توی متعصب این طرف و توی متعصب آن طرف می گویم اهل کوتاه آمدن هم نیستیم. اهل ناامید شدن هم نیستیم. مطالباتمان معلوم است و به هیچ قدرتی هم باج نمی دهیم و با هیچ کس هم پدرکشتگی نداریم. نیامده ایم برای کوبیدن دین یا بی دینی. ما می رویم برای گرفتن حق مان. برای پیگیری ناحقی ها. برای خون هایی که ریختند و توهین هایشان. من متعقدم این جغرافیا خوب یا بد، چند دهه را در چند روز پشت سر گذاشت و بزرگ و بالغ شد. فقط تویی که جا ماندی دوربین قدرت. و تو تحریم گر تحقیرگر ملت. و تو چاقو به دست کور برادر کش. و تو که فکر و ذکرت محو کردن الله اکبر است. محسن رضایی و مهدی کروبی و میرحسین امروز با همه سوابقشان از تو به من نزدیک ترند. باور کنیم که صف دوست و دشمن ما روشن شده و تغییر کرده. اگر آن تفنگ روبرو دهان باز کند، این پیرمرد مومن و من گلوله می خوریم نه تو. و دنیا را من خبر کرده ام، نه تو. پیرمرد مومن کنار من مرا تفتیش نمی کند و من هم او را. تو برو خود را باش مفتش!

و شما رفقای هم صدای ناامید. آزادی هزینه دارد. خون می خواهد. ما که نخواستیم خون کنیم. پس ناامید نشویم. پشیمان نشویم از کاری که کردیم. اگر میرحسین بی دردسر آمده بود امروز صدایمان را دنیا می شنید؟ امروز این همه با هم بودیم؟ ناامید نباشید. نترسید. به هیچ وجه اسیر خشونت نشوید. کینه را سر مخالف نریزید. آرام باشید. از درگیری و آشوب فاصله بگیرید و به کسی که پشتش ایستاده اید اعتماد کنید. او اولین کسی است که میدان را خالی نکرده. بگذارید این هم صدایی به جایی برسد. ما تا همین جا هم برنده ایم. مواظب خودتان و سلامتتان باشید. ما آرامش را پس می گیریم. مثل حق مان. مثل پرچممان. شاید بخندید. اما هنوز می گویم. اندکی صبر... سحر نزدیک است. من شش سال پژوهشگری کرده ام. می دانم کم است. اما باور کنید کافی است. ما حتی اگر سرکوبمان کنند زنجیری را شکسته ایم و آغوشی را یافته ایم.

گفته بودم راضیم که جای انگشتم بر گلوی ابتذال بنشید و خسته اش کنم. چرا ناراضی باشم حالا که جای انگشتم بر پیشانیش رسوای عالمش کرده و نفسش را بریده ام. مرا می توان سرکوب کرد، اما کاری که کرده ام را نه. می ماند تا ابد. تا ایران هست. ما ممکن است بشکنیم، اما ممکن نیست سر خم کنیم یا خشونت کنیم. ما ایرانیم. پیگیر و نجیب و سبز و زخمی.

فرجام

خیلی خوشحالم که رأي سبزم رو دادم، و خيلي نگران و پر از استرس. اين شبها همدرد با خانواده كشته و زخمي شده‌ها بسيار گريسته‌ام. تقريباٌ تمام مدت بغض دارم. نگرانم، نگران تمام بچه‌هايي كه قراره توي اين مملكت بزرگ شوند. خدايا كمكمان كن. ومكروا و مكرالله، والله خيرالماكرين.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 10:10  توسط نازنین  | 

پسرك به باباش ميگه اين فقط مامان منه نبايد تو بغلش كني.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:20  توسط نازنین  | 

اين سيزن 5 لاست ديگه خيلي اعصاب خردكن شده. فقط آي حال ميكنم كه كيت و جك باهم هستن كه نگو.

امروز وقتي آقاي پدر پاي تلفن بهم گفت عزيز دلم يك خوشي رو احساس كردم كه مدتها بود احساس نكرده بودم. مثل چيز خوشمزه‌اي كه مزش بعد از مدتها دوباره مياد زير دندون آدم.



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 14:25  توسط نازنین  | 

این ت خ ت خ و ا ب دونفره ما حکایت عجیبی دارد. بعضی وقتها میشه بهترین جای دنیا و صدای نفسهای آقای پدر آرامش بخشترین موسیقی دنیا و میون کتفهاش مطمئن ترین تکیه گاه دنیا . و بعضی وقتها آنقدر ترسناک میشه که احساس میکنم اصلا نمیتونم نفس بکشم. خدا رو شکر که بیشتر اوقات شبیه وضعیت اوله.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:28  توسط نازنین  | 

تاحالا شده دلتون بخوا يكي رو بگيريد حسابي بزنيد. بنده الآن دقيقا نسبت به شوهر خواهرم همچين حسي دارم. چطور ميشه به اين آقايون فهموند كه بچه يك تا دو ساله واقعا خيلي رسيدگي و توجه نياز داره. خب يك كمي هم شما وقت بگذاريد و باهاش بازي كنيد و ازش نگهداري كنيد. ولي بعضيها انگار اصلا نميفهمند. بيشتر چيزها هم از اختلاف فرهنگي ناشي ميشه كه متاسفانه در دوران شفتگي اصلا نميتونه حالي طرف بكني. ديشب پسرك و آقاي پدر رفته بودن پارك تا من هم به يكسري كارهاي خونه برسم و هم يكسري كارهاي شخصي. خواهرم زنگ زد، پرسيد چرا پسرك صداش نمياد، من هم كه لال شم، گفتم با باباش رفته پارك. گفت خوشبحالت. من كه هروقت بگم يكذره پسرم رو نگه دار يا كار داره يا خوابه. الآن هم رفته خوابيده. (ساعت حدود يكربع به هشت شب). باتوجه به اينكه ميدونم هميشه همينطوره خيلي دلم براش سوخت. تازه نگفتم كه آقاي پدر قراره شام هم از بيرون بخره تا من به كارهام برسم ولي تمام خوشي از انجام كارهام كوفتم شد. يكوقتهايي اصلا نميدونم كار درست چيه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:39  توسط نازنین  | 

راديو جوان- برنامه صبح بخير جوان ايراني (يك چيزي تو اين مايه‌هاست اسمش)

يك نفر تلفن زده: سلامي به گرمي تنورهاي نانوايي به تمام جوانان ايراني. از يك نانوايي در .... زنگ ميزنم. من عاجزانه از تمام مردم ميخوام در ا ن ت خ ا ب ا ت شركت كنند.

ديدم طرف داره خيلي عاجزانه درخواست ميكنه، گفتم اطلاع رساني كرده باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:8  توسط نازنین  | 

راديو سلامت

راديو سلامت، يكشنبه 21 ارديبهشت:

برنامه راجع به موهاي زايد هست. يك خانمي زنگ ميزنه سوال ميكنه كه موهاي زاد زير چونه با اصلاح كردن بيشتر و كلفت‌تر ميشوند يا نه؟

آقاي مجري: چه سوال خوبي پرسيدند اين خانم آقاي دكتر؟ من كه فكم افتاد اينقدر كه به آشنايان و همكاران ميگم كه اثري نداره، حالا شما توضيح بديد شايد من اشتباه ميكنم.

من موندم يعني اقاي مجري به همكاران خانمشون ميرن ميگن برو اين موهاي زير چونتو اصلاح كن بعد خانمه ميگه نه زياد ميشه يعد آقاي مجري ميگه نه زياد نميشه يعني!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:8  توسط نازنین  | 

وقتهايي كه حتي وقتي دارم راجع به موضوعي فكر ميكنم حتي قبل از حرف زدن راجع بهش بغض ميكنم و خيلي دلم ميخواد عصبانيتم رو سر يكي خالي كنم ميفهمم دارم به شروع دوره كسالت ماهانه نزديك ميشم.

وقتي مادرشوهرتون بعد از يك ماه از مسافرت برگرده و وقتي ديديدش اولين جملش اين باشه كه من رو نميبينيد خوشيد و بهتون خوش گذشته، خب هرچي حرف و تعريف تو دلتون جمع كرده بوديد كه بهش بگيد و خلاصه كنار هم بعد از يك ماه بشينيد و حرف بزنيد تو دهنتون ميماسه ديگه نه؟ حالا هي بزنن تو سر آدم كه خوش صحبت نيستي و نمياي حرف بزني و تعريف كني و ... .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:0  توسط نازنین  | 

كوچولوي من

ديروز تو مهد جشن تولد داشتن و كلي بهشون خوش گذشته بود. هديه هم گرفته بود . يك كتاب خيلي قشنگ، يك مداد و يك بسته برچسب مرد عنكبوتي - ميگه اين مداد مال روژيا است. ديگه باباش توجيهش كرد كه بابا روژيا خودش داره اين مال شماست. فكر كنم روژيا همين روزها 3 سالش بشه، فكر كنم اگه بره كلاس بالاتر پسرك حسابي غصه بخوره.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:19  توسط نازنین  |