![]() |
![]() |
|
| خاطرات و دغدغه های من |
|
این سریالهای تلویزیون هم دیگه واقعا غیر قابل تحمل شده. شایدم اعصاب من خیلی ضعیف شده. نتیجه اینکه اصلا تحمل دیدنشون رو ندارم. تقریبا بدترین اتفاقهایی رو که احتمال اتفاق افتادنشون با هم نزدیک به صفره رو پشت سر هم ردیف می کنند. انگار نه انگار که آدم شب خسته میخواد یک دقیقه بشینه پای تلویزیون خستگیش در بره. خدا پدر مهران مدیری رو بیامرزه. سریالهاش واقعا این خاصیت رو داشتن. مدتهاست که دلم یک سینمای خوب میخواد. از وقتی محمد علی بدنیا اومده سینما رفتن هم تعطیل شده. نه اینکه قبلش همش سینما بودیم. البته اصلا منظورم آواز گنجشکها نبود. بهیچ عنوان حوصله دیدن بدبختی ندارم. همینجوریش میبینیم. شاید یکجوری برنامه ریزی کردم و توصیه خانم شین رو انجام دادم. امیدوارم که بشه. شایدم بعدش رفتم فیلم کنعان. میگن قشنگه. اینقدر دلم میخواد برم سینما آزادی که نگو. سینمای خاطرات نوجوانی من. چه روزهایی بودها...
تذکر دیروز برای مرخصی اینقدر موثر بود که امروز ۷:۲۸ کارت زدم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 8:4 توسط نازنین |
|
|
خب به سلامتی یک ساعت پیش به من اطلاع دادند که -۵۲.۵ روز مرخصی باقیمانده دارم و این یعنی برابر ۲ ماه حقوق و دیگه هر روز صبح هم دیر میام شرکت پس آمادگی داشته باشم که در موردم تصمیم گیری کنند. از وقتی که محمدعلی به دنیا اومده وضعیت سر کار اومدن من افتضاح شده. تا پایان سال اول که اصرار و اصرار از طرف آقای پدر که نرو سر کار و اصرار و اصرار از من که میخوام برم
محمد علی همینطور که توی بغلم نشسته بود داشت خلال دندون رو فرو میکرد تو دستم. بهش میگم نکن مادر. مامان اوف میشه گریه میکنه ها. میگه آره مامان اوف میشه گریه میکنه بابایی غصه میخوره. هر وقت من و آقای پدر بحثمون میشه (البته تمام سعیمون اینه که صدامون بالا نره) سریع خودشو میرسونه و میگه بابا مامانی رو اذیت نکن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 11:20 توسط نازنین |
|
|
سلام به همه خوانندگان عزيز.
بعد از حدود ۲ سال از تصميم جدي براي ايجاد وبلاگ بالاخره موفق شدم شروع كنم. نميدونم چند وقت به چند وقت موفق ميشم بروز كنم ولي اميدوارم كه خيلي دير به دير نباشه. تصميم دارم كه اينجا از كارها و خاطرات پسرم محمدعلي بنويسم و همچنين خاطرات خوب و چيزهايي كه فكرم رو مشغول ميكنه. محمدعلي جديدا عاشق كارتون پو شده. از صبح كه از خواب بلند ميشه ميگه خرس كوچولو بزالم تا شب كه بخوابه. البته من روزهايي كه خونه هستم سعي ميكنم باهم بازيهاي ديگري مثل لگو و نقاشي و ... بكنيم. يك جاي داستان هست كه قراره رو (بچه كانگرو) دزديده بشه. تا به اونجا ميرسه هي داد ميزنه خانم كانگرو مواظب بچت باش. شب مادر بزرگش (هفته اي ۲ روز محمدعلي را نگهداري ميكنند) بهش ميگفت وقته خوابه، خيلي جدي و ريلكس جواب ميداد خوابم نمي بره.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 17:10 توسط نازنین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|