تبليغاتX
روزهای ما
خاطرات و دغدغه های من
تا قبل از اینکه محمد علی به دنیا بیاد من همیشه از اپیلیدی استفاده میکردم. بعد از بدنیا اومدن محمد علی هرجوری میخواستم تنظیم کنم نمیشد. اگه بیدار باشه که خب اصلا نمیشه. اگر هم خواب باشه میترسیدم صداش بیدارش کنه. خلاصه هرچی صبر میکردم فرصت بدست نمی اومد تا دیگه دیدم بابا پشمالویی هم حدی داره و دیگه خودم داره حالم بهم میخوره. گفتم بابا بیخیال یک مدتی از ژیلت ونوس استفاده میکنم تا محمدعلی بزرگ بشه دیگه. هر دفعه که میرم حمام استفاده میکردم تا همیشه مرتب باشم. پریروز صبح استفاده کرده بودم حالا دیشب آقا رو گذاشتم رو پام بخوابونمش میگه پاهات تیزه.

فکر کنم باید یک راه حل دیگه ای پیدا کنم.

نمیدونم چرا این یخ بین من و مادر شوهرم ذوب نمیشه. هرکاری میکنم نمیشه. خب من کلن آدم خوش سرو زبون و حرف بزنی نیستم و بلد نیستم بیام هر یک اپسیلون کاری رو که کردم همچین تعریف کنم که انگار کوه کندم. (نقطه مقابل جاریم) خیلی هم حرف مشترکی نداریم. شوهرم کلن ۲ تا برادرند که یکیشون هم اینجا زندگی نمیکنه. پدرشوهرم هم سالها پیش رحمت خدا رفته. خلاصه هروقت پیش هم هستیم منم و اون. اون هم ۲ تا خصوصیت داره که برای من کنار اومدن باهاشون خیلی سخته. یکی اینکه همش میخواد به همه یاد بده باید چیکار کنند و چیکار نکنند و یکی دیگه اینکه وانمود کنه تو نمیفهمی. من هم تنها کاری که بنظرم میرسه اینه که خیلی خودم رو باهاش درگیر نکنم و بقول معروف توی حاشیه امن قرار بدم خب خود این باعث شده که اون هم هی خودش رو بگیره. این ماجرا وقتی تحملش خیلی سخت میشه که هفته ای ۳ شب منزل ما باشند برای نگهداری محمد علی. واقعن دارم خیلی عصبی میشم. تازه هی خودم رو کنترل میکنم که هیچ بی احترامی خدای نکرده صورت نگیره ولی نمیدونم چرا نتیجه عکس داده. پریشب وقتی داشت میرفت یکجوری برخورد کرد که تا ۳ ساعت داشتم حرص میخوردم که این چرا اینجوری میکنه. کاشکی اقلن میفهمیدم توی دلش چی میگذره تا میتونستم تصمیم بگیرم چیکار کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:50  توسط نازنین | 
دارم از خواب آلودگی و سردرد میمیرم. دلیلش هم چیزی نیست جز سریال لاست. چند شبه که این سریال رو خریدیم و شبها با اقای پدر نگاه میکنیم و بسی لذت میبریم. البته مکافات بزرگش اینه که باید محمد علی رو قبلش خوابوند چون اصلن براش مناسب نیست و همش میگه این کارا بده. نکن. این کارا چیه میکنی؟

علاوه بر جذاب بودن داستان بنظرم خیلی بحثهای عمیقی داره و خیلی مباحث روانشناسی قشنگی رو عنوان میکنه. من که رسمن دور از چشم آقای پدر فعلا دارم عاشق لاک میشم. تا آخر سریال ببینم به کجا میرسه. خلاصه ما برای شبهای زمستون یک تفریحی پیدا کردیم ولی خداییش با شبهای برره خیلی بیشتر خستگیم در میرفت. خدا مهران مدیری رو عمر بده با سریالهاش.

همچین تپل هوس آش رشته کردم که نگو.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 14:1  توسط نازنین | 
خدایا کمکم کن هیچوقت یادم نره که این روزها بین تمام استرسها و مشکلات این محمد علیه که برای من منبع انرژی محسوب میشه.

خدایا کمکم کن هیچوقت یادم نره که اگه هرکاری براش کردم و هر زحمتی کشیدم با کوچکترین خندش تمام خستگیم در رفت.

خدایا کمکم کن هیچوقت یادم نره که هر وقت به صورتش نگاه کردم دلم پر از خوشی و احساس خوشبختی شد.

اینها را مینویسم که یادم بمونه بعدها من هیچ طلبی از محمد علی برای بزرگ کردنش و برای زحماتی که براش کشیدم ندارم. یادم بمونه که قرار نیست چیزی رو جبران کنه. یادم بمونه که وقتی بزرگ شد منتظر نشینم توی قالب یک طلبکار و فقط منتظر بمونم که بهم محبت کنه و چشم نداشته باشم محبتش رو به کسان دیگه ببینم. اون موقع هم یادم باشه که با دیدن خوشیهاش شاد بشم و دلم برای شاد بودنش بتپه هرجایی که باشه فقط دوستش داشته باشم و بهش محبت کنم و براش دعا کنم خوب و شاد و موفق باشه.

الهی آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 15:27  توسط نازنین | 
ایخدا میشه این آقای پدر ما هیچوقت مریض نشه. جاش هر چقدر لازم بود من حاضرم مریض بشم. تمام مدت از زمانی که احساس شروع مریضی میکنه تا زمانی که کاملا خوب بشه پتو رو میکشه رو سرش و میخوابه. اگه زمستون باشه هم که تمام شوفاژها باید روشن باشه و اگه تابستون باشه کولر باید خاموش باشه. خلاصه حال و روزی داریم من و محمدعلی. بچم دیروز تا شب هی از من میپرسید تو هم مریضی؟ آقای پدر بهش میگفت بابایی من مریضم اوف شدم. محمد علی جواب داد اوف شدی خب دیگه چی؟

خلاصه که من صبح شنبه خسته تر از عصر چهارشنبه اومدم سر کار. تازه نکته حرص درارش این بود که از صبح تا ۱۱ شب آقای پدر زیر لحاف بودند همین که مادرشون رسیدند (جمعه ها میایند خونه ما که تا یکشنبه محمد علی را نگه دارند) از اتاق اومدند بیرون و گفتند بهترم و شروع کردند کمک من ظرفها را بذارند توی ماشین ظرفشویی. خب البته من هم فقط توی دلم حرص خوردم و سعی کردم اصلا معلوم نشه چون خب این حرفها و فکرها حتما در شان من نیست دیگه.

محمد علی حسابی حوصله اش سر رفته بود دیروز. کلی عذاب وجدان دارم. امیدوارم امروز بتونم زود برم خونه ببرمش بیرون.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 9:13  توسط نازنین | 
از وقتی این مطلب تابناک رو خوندم قلبم داره تیر میکشه. خدایا اون مادر داره چیکار میکنه؟ داره چی میکشه؟ به همین راحتی میگه در حالت طبیعی نبودم. چقدر یکنفر میتونه سنگدل باشه؟ خدایا جلوی اشکهام رو نمیتونم بگیرم. مادر این بچه حتی نمیتونه تقاضای قصاص کنه!!!! واقعا به این میگویند عدالت!!!! اون خواهر بدبخت دوباره سالم میشه؟ میتونه از وحشت زنده بودن این ابلیس یک خواب راحت داشته باشه. البته من از ابلیس معذرت میخوام. بعید میدونم اون هم به این وحشتناکی باشه. طفل معصوم امیرحسین. خدایا به مادرش کمک کن. واقعه خیلی خیلی وحشتناکه ولی از اون خیلی خیلی وحشتناکتر حکمیه که صادر شده. واقعا دیه به چه درد مادر میخوره؟ ۱۰ سال حبس!!! همین!! که اون هم با یک عفو ملوکانه تموم میشه. آدم یا توی این مملکت نباید مادر بشه یا اگه مادر شد نباید اینجا بمونه. شاید این پاک کردن صورت مساله باشه ولی وقتی ما امکان مبارزه و ایجاد تشکل و ... را نداریم چطور میتونیم تغییر ایجاد کنیم. اگه کسی راهی برای اعتراض داره به من هم خبر بده همه جوره هستم.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 14:0  توسط نازنین | 
خب بسلامتی امروز موفق شدم برای محمد علی یک حساب پس انداز مسکن جوانان باز کنم. فعلا ۶ ساله باز کردم تا ببینیم خدا چی میخواد. ضرر که نداره بالاخره ماهی یک مبلغ ناچیزی به حساب میریزم و قابل برداشت هم هست حالا یک اعتباری هم برای وام ایجاد میشود دیگه. شد استفاده میکنیم.

آقای پدر در جریان نیست. بدجوری اعصابم خرده. عادت ندارم که آب میخورم بهش نگم. تا حالا در جریان ریز همه کارهای من بوده ولی برخوردهای خودش من رو به این نتیجه رسونده که باید یک چیزهایی هم هرچند اندک برای خودم داشته باشم بالاخره یک راه نفسی نگه دارم. نمیدونم کار درستیه یا نه ولی احساس میکنم فعلا مجبورم. از بس که فقط نقش مبصر رو بازی میکنه. حتی راجع به جزئی ترین خرجهای من هم اظهار نظر میکنه در حالیکه بابا خب خودم دارم کار میکنم. یک وقتهایی بهش گفتم که احساس بچه های خیابانی بهم دست داده. باید کار کنم آخر ماه بیام تقدیم کنم. حالا حتی اگر احساس میکردم برای خانواده سرمایه گذاری خوبی میشه برای آینده خودمونه خب حرفی نداشتم. ولی فقط حرف. فقط برنامه ریزی بدون ذره ای اجرا. فقط کافیه یک خرج کوچک بکنی که تمام کاسه کوزه ها سرت خرد بشه که نمیذاری ما به جایی برسیم. خب این هم یک نوع مدیریته دیگه. ولی آدم از کسی که لیسانس صنایع شریف و فوق لیسانس سیستمهای اقتصادی اجتماعی داره و مشاور مدیریت استراتژیک کلی شرکت است همچین توقعی نداره. خب کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 11:32  توسط نازنین | 
چند روز پیش رفتم بانک اقتصاد نوین تا برای محمدعلی حساب طرح رویش باز کنم. فرم را پر کردم . مدارک را هم دادم که متصدی گفت ببخشید چون به این حساب سود تعلق میگیره مادر اجازه باز کردن و برداشت نداره فقط پدر و پدر بزرگ و جد پدری میتونند این حساب را باز کنند. اصلا آنقدر برام عجیب بود که اولش باورم نشد فکر کردم اشتباه متوجه شدم ولی بعد دیدم که نه. کاملا منظورش همینه. آنقدر عصبی شده بودم که کلی توی خیابون راه رفتم تا کمی آرام بشم. واقعا توی این مملکت (ایران به اصطلاح اسلامی) غیر از انجام امور بچه و ارائه خدمات به خانواده مادر بدبخت نقش دیگه ای هم داره؟ یعنی توی هیچ کجای دیگه دنیا مادرا به بدبختی اینجا هستند؟ زن را که اصلا نمی شناسند و تنها هویت برای جنث مونث مادر است و این هم از حقوق اجتماعی مادر. حق حضانت که نداری. بچه ات را که نمیتونی رایگان بیمه کنی بعنوان فرد غیر تکفل بایت ماهیانه مبلغی را بپردازی. حالا حتی این حق را نداری که با پول خودت برای بچت حساب باز کنی. نمیدونم چی تو مغزشونه. مثلا فکر کردند من با پول شوهره دارم برای بچم حساب سود دار باز می کنم و سودش را خرج خودم میکنم؟ مثلا نمیشه من با پول شوهرم حساب سود دار برای خودم باز کنم؟ مشکل اینجاست که مادر هیچ هویتی محسوب نمیشه. وقتی دم از حقوق زن و روز زن و روز مادر می زنند حالت تهوع میگیرم. این برخوردها تازه مال مادریه که آنقدر فکرش آزاد هست و مشکلات و درگیریهاش تا اندازه ای است که بهش اجازه میده به فکر باز کردن حساب طرح رویش بیفته. من نمیتونم حال و روز مادری رو درک کنم که وقتی از سر کار میاد خونه با جسد بچش روبرو میشه که توسط پدرش به قتل رسیده و دستش به هیچ جا بند نیست. هر کسی هم که صداش در بیاد متهم میشه به فمنیست بیدرد بیکار غربزده که خدا شکر توی فیلمها هم در حد چند تا زن بیکار الکی خوش که عقل درست و حسابی هم ندارند نشان داده میشوند. حساب فعالان درست و حسابی را هم که شدیدا میرسند. خانم صدر و بقیه که الآن اسمتون یادم نیست دستتون درد نکنه امیدوارم نهالی که کاشتید قبل از انکه بتوانند از ریشه درش بیارن آنقدر قوی بشه که موفق به از جا کندنش نشوند.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:13  توسط نازنین | 
دیشب عروسی پسرعموی اقای پدر دعوت بودیم. عروسی وسط هفته با این همه کار شرکت و این ترافیک تهران واقعا مایه عذابه. تقریبا ساعت ۶ تازه رسیدم خونه و ساعت ۸ حرکت کردیم. صبح هم که ساعت ۵.۵ بیدار شده بودیم. تا آخر شب مامان آقای پدر رو برسونیم خونشون ساعت ۱۲.۵ رسیدیم خونه. وسط عروسی که میشه اینقدر هوس ص ک ص میکنم که نگو. ولی شب که میرسیم خونه وقتی بعد از انجام کلیه کارها میرم بخوابم خدا را شکر میکنم که آقای پدر قبل از من خوابش برده و من میتونم حسابی خودم را راحت کش بدم و خستگی در کنم و بخوابم بدون اینکه کسی بهم بپیچه. واقعا دارم از خستگی از پا درمیام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:11  توسط نازنین |