تبليغاتX
روزهای ما
خاطرات و دغدغه های من
اگر این چند روزه یک موجود به شدت وحشی رو دیدید که احساستون میگفت اگه نزدیک بشی گاز میگیره خب احتمالا من نبودم چون من بیشتر خونه بودم ولی خیلی شبیه اونی بودم که دیدید. این ماه همچین وحشی شده بودم و همچین کمر درد و پا دردی داشتم و البته دارم که برای خودم هم عجیب بود. قضیه اینقدر بغرنج بود که آقای پدر چندین بار (شما بخونید لحظه به لحظه) مجبور میشدند به من یادآوری کنند که با این بچه اینجور عصبی برخورد نکن. خب البته با این شرایط باید ۳ روز هم با محمد علی سر و کله میزدم تازه شب خوابوندنش هم یک بدبختی بسیار بزرگ. (شما تصور کنید اونهای که تو سریال سرنتی پیتی گریه میکردند سیل میومد) تازه بعدش نصف شب بیدار شدنهای آقا. نصف شب بیدار شده بود (توی تخت خودم خوابیده بود) میگفت آب میخوام مامان برو برام آب بیار. من هم خواب خواب با بدنی که همه جاش درد میکنه. بهش گفتم باشه الآن میرم بیارم. با پاش من رو از تخت هل میده پایین میگه برو برام آب بیار دیگه (شما تصور کنید یک کوزت بدبخت که در حالیکه از تخت میاد پایین و میره آب بیاره با حسرت یک نگاهی به آقای پدر میکنه که راحت خوابیده)

تازه بعضی وقتها اون موقعهایی که محمد علی توی تخت خودش خوابیده داره گريه ميكنه يا ميگه ماماني بيا و من اونقدر خستم كه احساس ميكنم به تخت چسبيدم و نميتونم تكون بخورم و قضيه ادامه پيدا ميكنه تا آقاي پدر از خواب بيدار بشه بعد از من ميپرسند كه چي ميخواد يا اين چشه!! و من اونقدر عصباني ميشم كه براي جلوگيري از انفجار از تخت بطرف اتاق محمد علي پرواز ميكنم.

البته خداییش رو بخواید مواقعی هم هست که درست توی لحظاتی که فکر میکنم چاره ای نیست و باید با هر بدبختی هست از جام بلند شم یکدفعه صدای ملکوتی آقای پدر که میگه بخواب من میرم من رو لبریز از احساس خوشبختی میکنه (البته در حد چند صدم ثانیه چون بلافاصله خوابم میبره)

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 15:17  توسط نازنین | 
این پسر ۲ ساله ما عجیب عشق فیلم شده. میشینه با دقت فیلمها رو نگاه میکنه وسطش هم میخنده یا غر میزنه یا به شخصیتها دستور میدهُُ برای ما همئ تعریف میکنه فلانی اینکار رو کرد. چند روزه اساسی گیر داده به "زنها همه فرشته اند". بچم خوش سلیقه هم هست فعلا از نیکی کریمی خوشش اومده. صبحی داره فیلم رو میبینه نیکی کریمی و امین حیائی داشتند حرفهای محبت امیز بهم میزدن. یکدفعه میگه الآن همدیگر رو بوس میکنند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 20:1  توسط نازنین | 
این لاست دیدن ما هم شده شکنجه. اگه بخوایم صبر کنیم که محمد علی بخوابه بعد بشینیم ببینیم که فقط خودمون رو گول زدیم. پسرک تا آخرین کالریهای من رو تموم نکنه عمرا بخوابه. اگر هم وقتی بیداره بذاریم که پدر جد من درمیاد. تقریبا با پریود ۱.۵ دقیقه باید از جام بلند شم فرمایشات آقا رو انجام بدم. خلاصه هر شب به این نتیجه میرسم که آدم بچه دار فقط ...

طفلک شانون هم که مرد دیشب. فکر کنم خود نویسنده هم نمیدونست با این شخصیت چیکار کنه. فقط قرار بود به سعید حال بده و همچین یک حال اساسی به مسلمونها و عراقیها بده. تقریبا تا اینجا هیچ کدوم از شخصیتهای مرد مثل سعید مشغول نبودند حتی سایر. تازه خوبه آقا خیر سرش عاشق هم هست. دیگه بدجوری داره از سایر خوشم میاد. کار داره به جاهای باریک میکشه. هرچی از کیت خوشم میاد از این دختره آنا بدم میاد. بچه پر روه اساسی. آخی جک هم خیلی باحاله ها ولی طفلک یکخورده زیادی بچه مثبته شایدهم مهندس کشاورزیه. حالا من کار ندارم اینا بعد از حدود ۲ ماه تو جنگل خدا رو شکر همشون اپیلاسیون شده مادرزادن. مردهاشون هم که حتی یک اپسیلون ریش در نیاوردند. حتی ته ریش جک یکذره اضافه نشده ولی دیگه خداییش خیلی زورم میاد کلیر جون بعد از چند روز با اون شکم گندشون تبدیل شدند به باربی.اینا فکر نکردند بعد از دیدن این سریال ما چه جوری باید به شوهرهامون نگاه کنیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 9:11  توسط نازنین | 
۱- نميدونم چرا من چه استرس بگيرم و حالم خوب نباشه، چه مسافرت باشم و بهم خوش بگذره و همه چي خوب باشه، چه محمدعلي شيطنتش گل كرده باشه و مجبور باشم دنبالش بدوم نتيجه هميشه برام يك چيزه، اضافه وزن! تا حالا فكر ميكردم بخاطر استرس و فشار كاري وحشتناك و خستگي زياد ناخودآگاه زياد شكلات ميخورم چاق ميشم ولي تو كيش وقتي روز آخر ديگه هيچ رقمه زيپ شلوارم راضي نشد بياد بالا تمام تئوريهام از دست رفت.

۲- يكي از نتايج بچه داري اينه كه خلاقيت آدم اساسي رشد ميكنه مثل اينكه توي هتل شيشه شير بچت رو با شامپو بشوري.

۳- مسافرت رفتن با بچه به قصد خستگي در كردن فقط يك شوخي ميتونه باشه. (البته مسافرت همه جورش خوبه حتي اگه خستگي جسميت در نره)

۴- واقعا ديدن چراغهاي شهر تهران از توي هواپيما يكي از حالگيريهاي اساسي پايان مسافرته. اينقدر از اين شهر شلوغ كثيف بدم اومده كه نگو.

۵- ديگه دارم سعي ميكنم واقعا از لحظه لذت ببرم، چيكار ميتوني بكني وقتي بعد از يك روز وحشتناك پركار كه هم بايد ساك روببندي، هم به مادربزرگت كه هنوز ۲ ماه از عمل زانوش نگذشته حالا لگنش شكسته و بايد دوبار عمل بشه سر بزني، هم خونه رو تا حدودي مرتب كنب كه وقتي برگشتي حالت بد نشه از بهم خوردگيش، هم به كارهاي روزانه محمد علي و آقاي پدر برسي، هم توي فرودگاه بداخلاقي اقاي پدر رو تحمل كني براي اينكه درب ماشين رو باز گذاشتي و حالا بايد سوئيچ رو با آژانس بفرستيد راي سرايدار و محمد علي رو توي هواپيما مراقبت كني و ... حالا كه تازه چشمات گرم شده و صداي نفسهاي مرتب محمد علي بهت آرامش ميده ميبيني اقاي پدر محمد علي رو كه بينتون توي تخت خوابيده بود رو به يك طرف تخت كشونده و كنارش بالش گذاشته كه نيفته و داره لباسهات رو در مياره. اگه قديمها بود كلي اعصابم خرد ميشد و از اينكه اصلا خستگي من رو درك نميكنه و از اينكه نميفهمه كه من دوست ندارم كنار محمد علي س .... داشته باشم و كلي سر درد ميگرفتم و به خودم بد و بيراه ميگفتم ولي حالا فكر ميكنم بابا بعد از مدتها اومديد سفر خب يكي از بهترين لذتها هم كه س ...، محمد علي هم كه خواب عميقه عميقه پس ديگه حالش رو ببر.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 14:56  توسط نازنین | 
محمد علی  یا روی پای من میخوابه یا اینکه روی تختش شیر میخوره و میخوابه. حالا اگه خوابش نیاد اینقدر غر میزن و نق میزنه که من رو دیوونه میکنه دیگه. یعنی وقتی میخوابه من حتی اینقدر انرژی ندارم که راحت مسواک بزنم و بخوابم. دیشب دیدم اصلا حوصله اش را ندارم مخصوصا که مامان آقای پدر هم خونه ما بود و باید کلی التماسش میکردم که بچه شلوغ نکن و بگیر بخواب. تمام چراغها بجز یک چراغ خواب رو خاموش کردم و خودم هم لباس عوض کردم و بالشش رو هم آوردم توی تخت خودمون بهش گفتم من دارم میخوابم شما هم هرچقدر میخوای بازی کن بعد بیا اینجا پیش ما بخواب. اومده روی تخت به آقای پدر میگه پاشو بولو. کنار مامان من نخواب. بعد هم کنار من خوابیده دست انداخته دور گردنم صورتش رو هم چسبونده به صورتم بهم میگه عزیزم! من که اصلا اینقدر ضعف کرده بودم که نگو. آقای پدر هم که اولش از اینکه بهش گفته بود کنار مامان نخواب عصبانی شده بود دیگه نمیتونست جلوی خندش رو بگیره. ولی خداییش بدجوری کیف داد. منتها از صبح دارم فکر میکنم اگر بجای محمد علی یک دختر ۲ ساله بلا داشتم که دست مینداخت گردن باباش و بهش میگفت عزیزم من بدجوری حسودیم میشد.

نتیجه اخلاقی اینکه اول خدا را شکر که دختر ندارم.

                          دوم دختردارها حسابی مراقب باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 14:34  توسط نازنین | 
حدود یک سالی بود که یک پارکینگ عمومی پشت شرکت باز شده بود و با اینکه باید روزی حدود ۸۰۰ تومن پول پارکینگ میدادیم اقلا خیالمون بابت جای پارک پیدا کردن راحت بود. حالا به برکت این طرح امنیت چمیدونم قوانین و این بدبختیها نیروی انتظامی محترم اومده پارکینگ رو با ۵۰۰ تا ماشینی که توقیف کردن پر کرده حالا ما هیچی جای پارک نداریم اگر هم جای ناجوری بذاریم سریع با جرثقیل میبرنش. یعنی اگه صبح دیرتر از ۷ صبح بیای بدون اغراق باید حدود یک ساعت اقلا دنبال جای پارک بگردی و اگه خیلی خوش شانس باشی جا گیر بیاری. من با رعایت قوانین هیچ مشکلی ندارم که هیچ بلکه کاملا اعتقاد دارم قوانین باید سفت و سخت اجرا بشند و هزینه اش جوری باشه که برای کسی نصرفه که رعایت نکنه ولی این در صورتی است که شما آلترناتیوی برای رعایت داشته باشید. اینها پارکینگ عمومی را بستند خب ما ماشین رو کجا بذاریم؟ بعد میان ماشین رو توقیف میکنند میبرن تو همون پارکینگ. خب پدر آمرزیده اگر اون پارکینگ بود که من همونجا خودم پارک کرده بودم. اصلا باور کردن کارهاشون سخته. اول از اون طرح زوج و فردشون که پدر مردم رو درآورده و کارها رو حسابی سخت کرده هیچ اثری هم نه روی ترافیک داشته نه روی آلودگی هوا حالا این هم از ادامه اش. خدا آخر و عاقبتش رو بخیر کنه.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:25  توسط نازنین | 

اين متن با يک میل بدست من رسيد ولی فکر کنم قبلا از ابراهيم نبوی ديده بودمش.

ما به مردها گفتيم: مي خواهيم مثل شما باشيم. مردها گفتند: حالا كه اين قدر اصرار مي كنيد، قبول ! و ما نفهميديم چه شد كه مردها ناگهان اين قدر مهربان شدند.

وقتي به خود آمديم، عين آن ها شده بوديم. كيف چرمي يا سامسونت داشتيم و اوراقي كه بايد به اش رسيدگي مي كرديم و دسته چك و حساب كتاب هايي كه مهم بودند.. با رئيس دعوايمان مي شد و اخم و تَخم اش را مي آورديم خانه سر بچه ها خالي مي كرديم. ماشين ما هم خراب مي شد، قسط وام هاي ما هم دير مي شد.. ديگر با هم مو نمي زديم. آن ها به وعده شان عمل كرده بودند و به ما خوشبختي هاي بي پايان يك مرد را بخشيده بودند. همة كارهايمان مثل آن ها شده بود فقط، نه! خداي من! سلاح نفيس اجدادي كه نسل به نسل به ما رسيده بود، در جيب هايمان نبود. شمشير دسته طلا؟ تپانچة ماشه نقره اي؟ چاقوي غلاف فلزي؟ نه! ما پنبه اي كه با آن سر مردها را مي بريديم، گم كرده بوديم.. همان ارثيه اي كه هر مادري به دخترش مي داد و خيالش جمع بود تا اين هست، سر مردش سوار است. آن گلولة اليافي لطيفي كه قديمي ها به اش مي گفتند عشق، يك جايي توي راه از دستمان افتاده بود. يا اگر به تئوري توطئه معتقد باشيم، مردها با سياست درهاي باز نابودش كرده بودند. حالا ما و مردها روبه روي هم بوديم. در دوئلي ناجوانمردانه. و مهارتي كه با آن مردهاي تنومند را به زانو درمي آورديم، در عضله هاي روحمان جاري نبود.

سال ها بود حسودي شان مي شد. چشم نداشتند ببينند فقط ما مي توانيم با ذوقي كودكانه به چيزهاي كوچك عشق بورزيم. فقط و فقط ما بوديم كه بلد بوديم در معامله اي كه پاياپاي نبود، شركت كنيم. مي توانستيم بدهيم و نگيريم. ببخشيم و از خودِ بخشيدن كيف كنيم. بي حساب و كتاب دوست بداريم. در هستي، عناصر ريزي بودند كه مردها با چشم مسلح هم نمي ديدند و ما مي ديديم. زنانگي فقط مهارت آراستن و فريفتن نبود و آن قديم ها بعضي از ما اين را مي دانستيم. مادربزرگ من زيبايي زن بودن را مي دانست. وقتي زني از شوهرش از بي ملاحظگي ها و درشتي هاي شوهرش شكايت داشت و هق هق گريه مي كرد، مادر بزرگ خيلي آرام مي گفت: مرد است ديگر، نمي فهمد. مردها نمي فهمند. از مرد بودن مثل عيبي حرف مي زد كه قابل برطرف شدن نيست. مادربزرگ مي دانست مردها از بخشي از حقايق هستي محروم اند. لمس لطافت در جهان، در انحصار جنس دوم است و ذات جهان لطيف است.


مادربزرگ مي گفت كار زن ها با خدا آسونه. مردها از راه سخت بايد بروند. راه ميان بري بود كه زن ها آدرسش را داشتند و يك راست مي رفت نزديك خدا. شايد اين آدرس را هم همراه سلاح قديمي مان گم كرديم.


به هر حال، ما الان اينجاييم و داريم از خوشبختي خفه مي شويم. رئيس شركت به مان بن فروشگاه سپه داده و ما خيلي احساس شخصيت مي كنيم. ده تا نايلون پر از روغن و شامپو و وايتكس و شيشه شور و كنسرو و رب و ماكاروني خريده ايم و داريم به زحمت نايلون ها را مي بريم و با بقية همكارهاي شركت كه آن ها هم بن داشته اند و خوشبختي، داريم غيبت رئيس كارگزيني را مي كنيم و اداي منشي قسمت بايگاني را درمي آوريم و بلندبلند مي خنديم و بارهايمان را مي كشيم سمت خانه. چقدر مادربزرگ بدبخت بود كه در آن خانه مي شست و مي پخت. حيف كه زنده نماند ببيند ما به چه آزادي شيريني دست يافتيم. ما چقدر رشد كرديم.
افتخارآميز است كه ما الان، هم راننده اتوبوس هستيم هم ترشي مي اندازيم. مهندس معدن هستيم و مرباي انجيرمان هم حرف ندارد. هورا ما هر روز تواناتر مي شويم. مردها مهارت جمع بستن ما را خيلي تجليل مي كنند. ما مي توانيم همه كار را با همه كار انجام دهيم. وقتي مردها به زحمت بلدند تعادل خودشان را ايستاده توي اتوبوس حفظ كنند، ما با يك دست دست بچه را مي گيريم با دست ديگر خريدها را، گوشي موبايل بين گردن و شانه، كارهاي اداره را راست و ريس مي كنيم. افتخارآميز است.


دستاورد بزرگي است اين كه مثل هم شده ايم. فقط معلوم نيست به چه دليل گنگي، يكي مان شب توي رختخواب مثل كنده اي چوب راحت مي خوابد و آن يكي مدام غلت مي زند، چون دست و پاهايش درد مي كنند. چون صورت اشك آلود بچه اي مي آيد پيش چشمش. بچه تا ساعت پنج مانده توي مهد كودك... همه رفته اند، سرايدار مجبور شده بعد از رفتن مربي ها او را ببرد پيش بچه هاي خودش. نيمة گمشده شب ها خواب ندارد. مي افتد به جان زن. مرد اما راحت است، خودش است. نيمة ديگري ندارد. زن گيج و خسته تا صبح بين كسي كه شده و كسي كه بود، دست و پا مي زند.
مادربزرگ سنت زده و عقب افتادة من كجا مي توانست شكوه اين پيروزي مدرن را درك كند؟ ما به همة حق و حقوقمان رسيده ايم.
زنده باد تساوي!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 12:56  توسط نازنین | 
میگم کاشکی یک جاهای خیلی خیلی خیلی مطمئنی بود که میشد بچه را مثلا ۲۴ ساعت بهشون بسپاری و مطئن باشی بهش خوش میگذره. هیچکس هم خبردار نمیشد که بخواد نصیحتت کنه و آشنا هم نبودند که منتی سرت باشه. آرزوی یک ساعت با خیال راحت بدون استرس و عذاب وجدان رسیدن به کارهام به دلم مونده. الآن هم که حسابی گلو درد و بدن درد گرفتم و آخر هفته خوبی احتمالا در انتظارمه. هم خودم مریضم و هم باید به محمد علی برسم و هم اینکه احتمالا پنجشنبه و جمعه محمد علی و آقای پدر مریض میشند و باید بهشون رسیدگی کنم.

چی میشد من هم یکدونه از این پرستارهای بچه ای که هستند تو خونه با ما زندگی میکنند و کلی هم بچه رو دوست دارند و بچه هم اونها رو خیلی دوست داره داشتم تو خونمون. اونوقت یک روزهایی مکالمه من و محمد علی فقط میشد به مامانی یه بوس بده قربونت برم. عزیزم مواظب خودت باش. آخی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:22  توسط نازنین | 
سال اول دبیرستان یک معلم ادبیات داشتیم به اسم خانم فاطمی. خیلی خوش ذوق و متفاوت بود. مثلا گفته بود هر کسی یک حافظ و یک گلستان سعدی و یک دیوان پروین اعتصامی بخره و با خودش بیاره سر کلاس و هر جلسه نوبت یکی بود که شعری رو که انتخاب کرده برای بقیه بخونه. یکی دیگه از کارهاش این بود که هر کسی باید یک دفتر خاطرات روزانه درست میکرد و روزانه توش مینوشت و میآورد سر کلاس انشا و برای بقیه میخوند. یک هفته در میون انشا داشتیم و من فقط بدلیل تنبلی در نوشتن میشه گفت تقریبا یک هفته در میون شنبه ها غایب بودم. نمیدونم چرا هر وقت میام وبلاگ نویسم یاد خانم فاطمی میفتم.

میخواستم محمدعلی رو بخوابونم ولی مگه میخوابید. توی تختش هی شیطونی میکرد و هی حرف میزد من هم پایین تختش دراز کشیده بودم تا بخوابه. آخر سر با خودم گفتم بذار جوابش رو ندم شاید بیخیال بشه و بخوابه. دوبار صدام کرد جوابشو ندادم برگشته میگه مامانی به شما هستم.

فردا میخوام ببرمش هنرکده کودک میدان حسین آباد کلاسهای هنری. بعدا راجع بهش مینویسم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 15:9  توسط نازنین |