تبليغاتX
روزهای ما
خاطرات و دغدغه های من
 ۳ سال پيش يكي از دوستاي محل كار كه خب باهم صميمي بوديم و كارمان هم باهم بود، بعد از ازدواجش قرار شد كه براي ادامه تحصيل همسرش به خارج بروند. خب من قضيه رو تقريبا يك هفته كه مونده بود از شركت بره فهميدم. راستش خيلي ناراحت شدم و همين باعث شد ديگه بعد از رفتنش ارتباطمون خيلي ادامه پيدا نكنه. حالا ديروز باز هم از يكي از دوستام شنيدم دوست ديگه‌اي كه هر روز باهم ناهار ميخوريم و كلي باهم صميمي هستيم هم تا دو سه هفته ديگه داره ميره و ظاهرا قضيه ازدواج هم مطرحه. نميدونم شايد مشكل من باشم. ولي خب حداقل اينه كه تصميم گرفتم من هم خيلي توي دوستيهام از خودم مايه نزارم. من هميشه روي دوستهام حساب ميكنم و خداييش هم تاحالا دوستهاي خيلي خوبي داشتم ولي چيزي كه اصلا نميتونم تحملش كنم اينه كه احساس كنم قضيه يك طرفه است. از اين ببعد توي روش دوستيهام تجديد نظر ميكنم و فقط براي كساني انرژي ميزارم كه اونها هم به من انرژي بدهند نه اينكه فقط اعصابم رو خرد كنند.

ديروز محمدعلي دست انداخت گردنم و بهم گفت ماماني فوقالعاده‌اي.فكر كن. واقعا احساس فوقالعاده بودن بهم دست داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 13:37  توسط نازنین | 
اگه يك شب موفق بشم با كلي تدابير ويژه محمدعلي رو ساعت ۸.۵ شب بخوابونم، چيكار ميكنم بعدش؟ ساعت ۱۱ مثل بچه آدم ميخوابم تا صبح مثل بچه آدم بيدارشم و سرحال بيام شركت؟ نه، ميشينم ۶ قسمت LOST ميبينم تا ۲.۵ نصفه شب و صبح جون ميكنم تا بيدار شم بيام شركت. آدم بشو نيستم من. ولي خيلي حال داد خداييش. season 2 تموم شد و ۲ قسمت saeson 3 رو هم دیدیم.

به شدت دنبال مهد میگردم دعا کنید یک مورد خوب پیدا شه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 12:11  توسط نازنین | 
روز چهارشنبه رفته بوديم مشاوره ماهيانه پيش دكتر هاشمي. توصيه شديد دكتر اين بود كه حتما محمد علي رو بذارم مهد. به چند دليل اول اينكه كاملا حرف ميزنه و مشكلي براي صحبت نداره و ميتونه تعريف كنه تو مهد چه خبره. دوم اينكه با اين روش ما بچه چند تربيتي ميشه و اصلا روش خوبي نيست و سوم اينكه اينطوري من فقط دارم ميدوم و همش به همه بدهكارم  خيلي بهم سخت ميگذره. با مهد رفتن محمد علي كلي زندگيم نظم پيدا ميكنه و روي روال ميفته و تازه اختيارش هم با خودمه. (خداييش تاحالا هيچكس به اندازه دكتر هاشمي من رو درك نكرده. چيزهايي كه ته ته ذهن منه رو خيلي كامل درك ميكنه) اين چند روزه چند تا مهد رو سر زدم خيلي به دلم ننشستند. بهشون گفتم كه اين بچه يك ماه رفته مهد و مهدش هم جزء خوبها بوده ولي جذبش نشده و كلي گريه و زاري از همه مهمتر ترس و اضطراب توش ايجاد كرده. من يك جايي رو ميخوام كه بتونم وقت بزارم اول اين بچه خوشش بياد و جذب بشه بعد من تركش كنم. بيشترشون ميگن نه خانوم بايد بزارش بري تا عادت كنه. خب من بچه خودم رو ميشناسم ديگه نه اون عادت ميكنه نه من طاقت گريه كردنش رو دارم. بالاخره يك مهد پيدا كردم كه قضيه رو گرفت و حالا قراره فردا ببرمش ببينم چطوره. اميدوارم اين پروژه مهد تموم شه تا من يك نفس راحت بكشم. البته مادر شوهرم ديشب گفتند اين بچه مهد برو نيست. اگه اينجا نشه بايد پروژه هنركده كودك رو شروع كنم ديگه چون چاره‌اي نيست. هرچند كه اميدوارم مجبور نشم. هم مسيرش اصلا بهم نميخوره و هم اينكه بنظرم خيلي پولكي بودند.

چون چهارشنبه ها نميام شركت و از چهارشنبه تا شنبه با محمدعلي هستم روزهاي شنبه اينقدر دلم براش تنگ ميشه كه نگو.

محمدعلي علاقه خيلي عجيبي به ماشين داره و چون آقاي پدر هم همينطور الآن اسم اكثر ماشينها رو بلده و آرمشون رو هم ميشناسه. چند وقت دقتش جلب شده بود به آرم ماشينهاي اسباب بازيش و هر كدوم كه آرم نداشتند به آقاي پدر يا من ميگفت براشون با ماژيك آرم بكشيم، پريشب يك فولكس قورباغه‌اي تو خيابون ديده بود كه آرم نداشت به آقاي پدر ميگه بيا بريم براش آرم بكشيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 11:45  توسط نازنین | 
روز اول موقع پیاده شدن از آژانس- مبلغ پرداخت شده اسکناس ۵۰۰۰ تومانی:

راننده( درحالیکه ۱۰۰۰ تومتن پس داده): شما این مسیر رو هر روز چند میاید؟

من: ۳۵۰۰ تومان

راننده: ولی خیلی شلوغ بود- کمتر از ۴۰۰۰ تومان نمیشه

من: خب باشه ۴۰۰۰ تومان

راننده: تازه من باید برم تا آرژانتین دور بزنم میشه ۴۵۰۰ تومان

من: باشه اگر ۵۰۰ تومانی داری بده من ۱۰۰۰ رو پس بدم.

راننده:


روز دوم موقع پیاده شدن از آژانس- مبلغ پرداخت شده ۴۰۰۰ تومان:

راننده: خانم میشه ۳۵۰۰ تومن نه ۳۰۰۰ تومن.

من: ببخشیدها من که ۴۰۰۰ تومن دادم.

راننده: البته تا آرژانتین میشه ۴۰۰۰ تومن ها.(حالا مسیر کوتاهتر از آرژانتین است)

من:باشه آقا ۴۰۰۰ تومن.

راننده:


روز سوم اتوبان نیایش

راننده: از میدان ونک برم خوبه دیگه.

من: نه خدامی خیلی شلوغه. شما از کردستان وارد همت بشید.

راننده: نه خدامی خیلی خوبه شما چند وقته از این مسی نرفتید؟

من: آقا من هر روز این مسیرمه.

راننده: حالا من از میدون ونک میرم بینید چقدر خوبه.

خیابان خدامی بسیار شلوغه.

من:  (توی دلم میگم حالا ولش کن دیگه که نمیشه کاریش کرد)

موقع رسیدن با کلی معطلی:

راننده: دیدید چقدر خوب بود

من:

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 16:30  توسط نازنین |