تبليغاتX
روزهای ما
خاطرات و دغدغه های من
این ت خ ت خ و ا ب دونفره ما حکایت عجیبی دارد. بعضی وقتها میشه بهترین جای دنیا و صدای نفسهای آقای پدر آرامش بخشترین موسیقی دنیا و میون کتفهاش مطمئن ترین تکیه گاه دنیا . و بعضی وقتها آنقدر ترسناک میشه که احساس میکنم اصلا نمیتونم نفس بکشم. خدا رو شکر که بیشتر اوقات شبیه وضعیت اوله.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:28  توسط نازنین | 
تاحالا شده دلتون بخوا يكي رو بگيريد حسابي بزنيد. بنده الآن دقيقا نسبت به شوهر خواهرم همچين حسي دارم. چطور ميشه به اين آقايون فهموند كه بچه يك تا دو ساله واقعا خيلي رسيدگي و توجه نياز داره. خب يك كمي هم شما وقت بگذاريد و باهاش بازي كنيد و ازش نگهداري كنيد. ولي بعضيها انگار اصلا نميفهمند. بيشتر چيزها هم از اختلاف فرهنگي ناشي ميشه كه متاسفانه در دوران شفتگي اصلا نميتونه حالي طرف بكني. ديشب پسرك و آقاي پدر رفته بودن پارك تا من هم به يكسري كارهاي خونه برسم و هم يكسري كارهاي شخصي. خواهرم زنگ زد، پرسيد چرا پسرك صداش نمياد، من هم كه لال شم، گفتم با باباش رفته پارك. گفت خوشبحالت. من كه هروقت بگم يكذره پسرم رو نگه دار يا كار داره يا خوابه. الآن هم رفته خوابيده. (ساعت حدود يكربع به هشت شب). باتوجه به اينكه ميدونم هميشه همينطوره خيلي دلم براش سوخت. تازه نگفتم كه آقاي پدر قراره شام هم از بيرون بخره تا من به كارهام برسم ولي تمام خوشي از انجام كارهام كوفتم شد. يكوقتهايي اصلا نميدونم كار درست چيه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:39  توسط نازنین | 
راديو جوان- برنامه صبح بخير جوان ايراني (يك چيزي تو اين مايه‌هاست اسمش)

يك نفر تلفن زده: سلامي به گرمي تنورهاي نانوايي به تمام جوانان ايراني. از يك نانوايي در .... زنگ ميزنم. من عاجزانه از تمام مردم ميخوام در ا ن ت خ ا ب ا ت شركت كنند.

ديدم طرف داره خيلي عاجزانه درخواست ميكنه، گفتم اطلاع رساني كرده باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:8  توسط نازنین | 
راديو سلامت، يكشنبه 21 ارديبهشت:

برنامه راجع به موهاي زايد هست. يك خانمي زنگ ميزنه سوال ميكنه كه موهاي زاد زير چونه با اصلاح كردن بيشتر و كلفت‌تر ميشوند يا نه؟

آقاي مجري: چه سوال خوبي پرسيدند اين خانم آقاي دكتر؟ من كه فكم افتاد اينقدر كه به آشنايان و همكاران ميگم كه اثري نداره، حالا شما توضيح بديد شايد من اشتباه ميكنم.

من موندم يعني اقاي مجري به همكاران خانمشون ميرن ميگن برو اين موهاي زير چونتو اصلاح كن بعد خانمه ميگه نه زياد ميشه يعد آقاي مجري ميگه نه زياد نميشه يعني!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:8  توسط نازنین | 
وقتهايي كه حتي وقتي دارم راجع به موضوعي فكر ميكنم حتي قبل از حرف زدن راجع بهش بغض ميكنم و خيلي دلم ميخواد عصبانيتم رو سر يكي خالي كنم ميفهمم دارم به شروع دوره كسالت ماهانه نزديك ميشم.

وقتي مادرشوهرتون بعد از يك ماه از مسافرت برگرده و وقتي ديديدش اولين جملش اين باشه كه من رو نميبينيد خوشيد و بهتون خوش گذشته، خب هرچي حرف و تعريف تو دلتون جمع كرده بوديد كه بهش بگيد و خلاصه كنار هم بعد از يك ماه بشينيد و حرف بزنيد تو دهنتون ميماسه ديگه نه؟ حالا هي بزنن تو سر آدم كه خوش صحبت نيستي و نمياي حرف بزني و تعريف كني و ... .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:0  توسط نازنین | 
ديروز تو مهد جشن تولد داشتن و كلي بهشون خوش گذشته بود. هديه هم گرفته بود . يك كتاب خيلي قشنگ، يك مداد و يك بسته برچسب مرد عنكبوتي - ميگه اين مداد مال روژيا است. ديگه باباش توجيهش كرد كه بابا روژيا خودش داره اين مال شماست. فكر كنم روژيا همين روزها 3 سالش بشه، فكر كنم اگه بره كلاس بالاتر پسرك حسابي غصه بخوره.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 10:19  توسط نازنین | 
با پسرك رفتم داروخانه گير داده به قفسه ك.ا.ن.د.و.م.ها كه مامان ميشه به اينها دست بزنم؟

پسرك يك دوربين توي سك سك پيدا كرده بود با خودش برده بود مهد. بهش ميگم با دوربينت چي نگاه كردي؟ ميگه روژيا و كانيا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:31  توسط نازنین | 
خيلي وقته اينجا آپديت نشده. ولي خب احتمالا از اين ببعد مرتب‌تر ميشه. اينجا ميخوام حرفهايي رو كه نميتونم به آشنايي بگم بنويسم. يا حرفهايي كه دلم نميخواد با اونها توسط آشناها مورد قضاوت قرار بگيرم يا اينكه مجبور به جواب دادن باشم.

بعد از مدتها (چند سال) باز به مرحله‌اي رسيديم كه بايد حساب و كتاب يك قرون دوزار ته كيفمون رو هم داشته باشيم. البته اين شرايط احتمالا بيشتر از يك ماه دوام نمياره ولي خب تحمل همين هم براي من سخته. يعني تحمل پول نداشتن يا كم داشتن سخت نيست ها. ولي تحمل اينكه اقاي پدر به مامانش بگه به حساب من پول بريز براي من خيلي سخته. يك جورهايي احساس ميكنم اين شرايط در شان من نيست. من كه حتي زماني كه كار نميكردم و از بابام پول هفتگي ميگرفتم، اگر يك هفته فراموش ميكرد حاضر بودم از خونه بيرون نرم و كلاسهام رو از دست بدم ولي زبونم برنميگشت كه بگم به من پول بديد. البته مشكل از طرف منه. چرا من هم نبايد مثل خيلي ديگه از خانمها فكر كنم تنها چيزي كه به من مربوطه خرج كردنه. حالا اينكه همسرشون اين پول رو از كجا آورده بهشون مربوط نيست. خب وظيفه‌اش رو انجام داده. چرا همش بايد فكر كنم كه نه حتما يك مشكلي از طرف من بوده. ولي واقعيت اينه كه آقاي پدر 9 ماه سر كار نرفت و اين تقصير من نبوده. چرا بايد همش ناراحت باشم كه چرا حقوق من كفاف تمام مخارج رو نميده. روزهاي سختيه. نه از نظر مالي و بيپولي. از نظر روحي. به غرورم برخورده. يكجورهايي احساساتم جريحه‌دار شده. نميخوام هم به روي آقاي پدر بيارم. چون در حال حاضر دردي رو دوا نميكنه.


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:15  توسط نازنین |