![]() |
![]() |
|
| خاطرات و دغدغه های من |
|
تاحالا شده دلتون بخوا يكي رو بگيريد حسابي بزنيد. بنده الآن دقيقا نسبت به شوهر خواهرم همچين حسي دارم. چطور ميشه به اين آقايون فهموند كه بچه يك تا دو ساله واقعا خيلي رسيدگي و توجه نياز داره. خب يك كمي هم شما وقت بگذاريد و باهاش بازي كنيد و ازش نگهداري كنيد. ولي بعضيها انگار اصلا نميفهمند. بيشتر چيزها هم از اختلاف فرهنگي ناشي ميشه كه متاسفانه در دوران شفتگي اصلا نميتونه حالي طرف بكني. ديشب پسرك و آقاي پدر رفته بودن پارك تا من هم به يكسري كارهاي خونه برسم و هم يكسري كارهاي شخصي. خواهرم زنگ زد، پرسيد چرا پسرك صداش نمياد، من هم كه لال شم، گفتم با باباش رفته پارك. گفت خوشبحالت. من كه هروقت بگم يكذره پسرم رو نگه دار يا كار داره يا خوابه. الآن هم رفته خوابيده. (ساعت حدود يكربع به هشت شب). باتوجه به اينكه ميدونم هميشه همينطوره خيلي دلم براش سوخت. تازه نگفتم كه آقاي پدر قراره شام هم از بيرون بخره تا من به كارهام برسم ولي تمام خوشي از انجام كارهام كوفتم شد. يكوقتهايي اصلا نميدونم كار درست چيه؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:39 توسط نازنین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1388 اردیبهشت 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
|
RSS
|